طهورا نام اردويي بود که به همت دفتر توسعه ي وبلاگ هاي ديني از تاريخ 16/5/86 تا 20/5/86 براي خانوماي وبلاگ نويس توي قم برگزار شد و من هم به مدد آشنايي با يکي از دوستان وبلاگ نويسم توي اين اردو شرکت کردم. البته نه از تاريخ 16/5 بلکه از دوم مرداد! حالا چطور؟ براتون ميگم.
يه روز طبق معمول که هنوز از خواب پا نشده مي پرم پاي کامپيوتر نشستم پاي سيستم و بعد از کلي دردسر کشيدن و ديدن اررور 777 خلاصه به اينترنت وصليدم و بعد از باز کردن ياهو مسنجر ديدم به به دوست خوبم چراغش روشنه و نشستيم به چتيدن! منم که عشق اردو و بيکاري تابستون سراسر وجودم رو فرا گرفته بود تا گفت مي ياي بريم اردو از خدا خواسته گفتم آره! نه مي دونستم اردو از طرف کجاس؟ واسه چي هست؟ و .... خلاصه با يه مختصر توضيحي که داد منم اومدني شدم.
البته دو دقيقه که گذشت فهميدم سلام خرس بي طمع نيست ( اصل ضرب المثل يادم نمي ياد چون به خرس علاقه ي وافري دارم گفتم خرس! البته ببخشيندا دوس جون). گفت که يه آدم بي کار،علاف ، خوش صحبت ، داراي روابط عمومي قوي!!! مي خوان که بشينه به برو بچ بزنگه و ازشون دعوت کنه که قدم رنجه کنن و قدم روي چشم ما بذارن و بيان تو اردو شرکت کنن! اولش قبول نکردم براي افه در کردن ولي بعد از کلي خواهش و تمناي دوست گرام قبول کردم و قرار شد مستر احسان بخش که معرف حضور بر و بچ شرکت کرده در اردو هست با من تماس بگيرنو توضيحات بدن.
مستر مورد نظر زنگ زد و يه شرح مختصري در مورد اردو داد و بعد هم قرار شد اسامي بچه ها رو به همراه همون شرح که قرار بود به بچه ها بگم به آدرس ايميلم بفرستن. (جاتون خالي کارم در اومد) ديگه از فرداي اون روز وقت سر خاروندن نداشتم . ليست اول حدود 90 نفر اسم بود که بايد به تک تکشون مي زنگيدم. اولش خيلي سخت بود چون بايد در نهايت ادب و احترام حرف مي زدم ولي کم کم عادت کردم و ليست اول بعد از حدود دو روز تموم شد. قرار شد هر کس که مي ياد تا غروب روز جمعه يعني پنجم اطلاع بده که مي ياد يا نه. البته بماند که بعضي ها زنگ نزدن و من مجبور شدم دوباره باهاشون تماس بگيرم و از تک تکشون بپرسم که تشريف مي يارن يا نه ؟!
ليست دومي که به دستم رسيد اسامي بچه هاي اعتکافي بود با اون ها هم تماس گرفتم و قرار شد بعد از اعتکاف بگن که مي يان يا نه. ليست هاي بعدي هم به هنگام چتيدن يا تلفني به دستم مي رسيد و باهاشون تماس مي گرفتم. بماند که چند تا مهموني رو از دست دادمو و گله و شکايتي بود که از طرف اقوام محترم به سوي من روانه بود .
دوباره با بچه هايي که قرار شد بيان تماس گرفتمو آدرس ايميل و وبلاگشون رو ازشون گرفتم و خيلي مرتب و تر و تميز نوشتم و براي مستر( که معرف حضورتون هست) فرستادم . اردو نزديک بود و يکي دو روزي بيکار بودم تا دوباره يه سري اسم جديد که مهمانان ويژه ي اردو اعم از خبرنگار و مجري و ... بودن به دستم رسيد. با اون ها هم تماس گرفتمو عده ي معدوديشون گفتن که مي يان. (مسائل حاشيه اي بسيار بود چون من وسطش خسته شده بودمو مي گفتم امروز ميزنگم ولي نميزنگيدمو مستر مورد نظر رو حرص مي دادم .)
حالا بايد از تهران تا قم با يه چيز مي رفتيم ديگه پياده که نمي شد رفت! و از اونجايي که من در طول ترم هر روز مسير خونه تا دانشگاه رو که حدود 2 ساعتي راهه با سرويس طي ميکردم (طبق قضيه ي راه قرض کردن ) به راننده سرويس گرام زنگ زدمو قرار شد روز سه شنبه ساعت 4:30 بعد از ظهر جلوي شهرک شهيد فکوري منتظر ما باشه.
براي بار سوم هم با مدعوين محترم تماس گرفتم و گفتم که وسايل شخصي ،قاشق و چنگال و ليوان وهمچنين کفش مناسب براي کوه همراهشون باشه ( توي اردو هم همين سوژه اي شده بود براي اذيت کردن من فلک زده توسط مشهدي هاي محترمه!!).
درست يک روز مونده به اردو مستر زنگ زد و يه سري اسامي جديد از خانوماي برگزيده در مسابقه ي وبلاگ نويسي پيامبراعظم (ص) رو به من داد، هر چند که ديگه خيلي دير شده بود ولي با اون ها هم تماس گرفتمو اون هايي که مي تونستن بيان اساميشون رو اعلام کردنو اومدني شدن.
صبح روز سه شنبه 16 مرداد طبق معمول هميشه که تا از خواب پا مي شم مي پرم پاي سيستم پريدم پاي سيستمو تا ساعت 11:30 به چتيدن و بلاگ گذاشتن توي صفحه ي 360 مشغول بودم که يادم افتاد وسايل آماده نکردم سريع دي سي شدمو به کارام رسيدم درست ساعت 3 با مادر عزيز تر از جان ناهار رو نوش جان کرديمو ساعت 3:30 به اتفاق يکي از دوستان گلم راضي جون و مادر گرام به سمت ميدون آزادي محل ايست اتوبوس حرکت کرديم.
بقيه ي ماجرا بمونه براي پست بعدي ...